وقتی نوشتن را اغاز کردی وشیهه مستانه قلمت را بر کاغذ چکاندی انگار چرتت بوسیله جیغ بنفش کودکی بازیگوش پاره می شود و تو را از دنیای تخیلات و مجازی گونه ات خارج و به زمین گرم و سخت واقعیتها می کوبد .تازه می فهمی که نمی فهمی ...میبینی که توان نگاه کردن نداری ..و بجای حرف زدن داری ادامس بادکنکی می جوی...!!!
به تو حالی می کنند که هر چه میبینی یا میشنوی را نمی توانی بنگاری ...به تو می گویند بنا به مصالحی هر واقعیتی زا نباید نوشت ...هر چند که طشت این واقعیتها چندی بعد از پشت بامهای بی خیالی بیفتد و صدای رسواییش گوش فلک را هم کر کند ...به راحتی یک قلوپ اب حوردن تو را در چنان بحبوحه ای در می افکنند که نمی دانی و نمی فهمی که از کجا و از چه کسی خورده ای...
این مصلحت اندیشی های مخرب تو را تبدیل به ماشینی می کند که در اختیار افکار و بینشهایی قرار گیری که قلمت را تبدیل به شیر بی یال و اشکم و دمی خواهند کرد ...مردمت دارند در منگنه بی عدالتی و انتحار فرهنگی دست و پا می زنند و له می شوندو تو باید از انرژی هسته ای و مرگ بر این و ان بنویسی!!!...جامعه ات با همین نگاه دارد به گسست و سقوط فرهنگی نزدیک می شود و تو باید از سی سال گذشته صحنه های تکراری و نخ نما شده ای را به زور در حلقوم نسل نو بچپانی وفضا و فرصت باز خوانی و باز تولید را به انان ندهی...
باور کنید که نوشتن خیلی سخت است . انقدر سخت که عاشقانه ممکن است ان را برای همیشه سه طلاقه بدون رجوع کنی...!!!
