پلکهایش را با باقی مانده واخرین سو سوی حیاتش نیمه باز کرد واز ورای اخرین نگاه بی فروغش چهره نالان مادر را نگاه کرد . اخرین ته مانده رمقش را جمع کرد تا بوی مادر را به درون جسم در حال احتضارش بکشد.تکانی خوردانگشتان کوچکش به هم قفل شد ...رنگ چهره اش سفید تر شد...چشمان و دهانش نیمه باز ماندندوناله ای که شاید فقط خودش یارای شنیدنش را داشت از گلویش کنده شد ...او هنوز کلمه ای را نیاموحته بود ...هنوز لذت بازی با پدر و مادر را تجربه نکرده بود ...او فقط چهار ماه از تولدش می گذشت ...او هنوز شروع نکرده به پایان رسید...
پدر شاگرد مغازه ای است با حقوق ماهی صد هزار تومان ...بدون بیمه ..با همسری که حاصل ازدواجشان دحترکی چهار ماهه است ..منزلی اجاره ای وچهره عبوس و خشن زندگی .تلاش پدر برای شرایط جدید زندگی مضاعف می شود .اما انچه را که می بیند فقراست و نداری .مادر رنجور است پستانهایش هر روز تهی تر میشود کودک از گرسنگی بی تابی میکند.پزشک دستور غذایی صادر می کند .مرد هرچه تلاش می کند که گوشت و میوه های تازه و تخم مرغ و ماهی وجوانه گندم واناناس و....تهیه کند نمی تواند...شیر مادر قطع میشود و نوزاد ان قدر لعاب برنج را بجای شیرخشک و شیر مادر می خورد که به دلیل ضعف مفرط در اغوش مادر جان می دهد...
مطلب فوق داستانی نبود که بر اساس ان اشکی از چشمی روان شود .واقعیتی تلخ بود که مرا انچنان منقلب کرد تا در تنهایی خودم زار بزنم و به عدالت اجتماعی که این همه ادعا می شود لعن و نفرین کنم ..وبه هرچه مهر و مهر ورزی است طغیان کنم .برای هیچکس مهم نیست که چه اتفاقاتی دارد در این مملکت و دورو برشان می افتد هم کلاه خودشان را محکم گرفته اند .بنازم به این حمیت و انسان دوستی.
یکی از دخترهای فامیل دغدغه دماغش را دارد و پس از مدتها قرار است دو میلیون تومان بدهد تا نوک بینی اش سر بالا شود ....!!!
