تبليغاتX
نگین کویر

نگین کویر

دلنوشته ویادداشتهای اجتماعی

مسیاسیون به دلمشغولی های خودم و مردمم بپردارم اماافسوس و هیهات که این چنین نمی شود و هرچه تلاش کردم و می کنم موفق نشدم و نمی شوم .

عجب ی خواهم حتی از کرانه های خیلی دور سیاست هم عبور نکنم و بدون حاشیه ها ی رایج در گنداب اشفته بازاری است اینجا ...قیمت مسکن و زیر مجموعه ان ۴۰درصد اوج گرفته ...سیب زمینی که معروف به بی رگی است کیلویی ۶۰۰ تومان ...مرغ کیلویی ۱۵۰۰ تومان ...گوجه فرنگی ۳۰۰۰ تومان ...نان هم که بلاخره گرانیش را جا انداخت...گوشت ۵۰۰۰ تومان ...هزینه کنفرانس هو لو کاست که هیچ ارتباط تاریخی وفرهنگی ..سیاسی..و...به ما نداشت صد ها میلیون تومان ....دویست و پنجاه میلیون دلار ناز شصت حماس برای سنگ پرانی و شهید اعلام کردن نام صدام پس از اعدام...!!!!!

میلیونها نفر زیر خط فقر در کشورمان ...باز پس گرفتن لایحه خدمات کشوری که شعار کر کننده نظام هماهنگ پرداخت حقوق را فریاد می زد توسط دولت عدالت محور و مهرورز...اغوش گشایی با کشورهای سوسیالیست امریکای جنوبی که حتی وزنه ای در منطقه خود نیز نیستند...و هسته میوه انرژی هسته ای که دارد توی گلویمان گیر می کند ...

می خواهم شعر بگویم و تمثیل وار تند وتند و پشت سرهم ببافم..اما سی سال معلمی به من صداقت در گفتار و هوشیاری در شعار همراه با شعور اموخته...چیزی به دست نیاورده ام که اینک در سوز از دست دادنش ضجه بزنم و تن به عوام فریبی برای ماندن و استمرار بدهم .مانده ام که بلاخره تکلیف مردم من چیست ؟احساس می کنم که دارند با شعور و شخصیت من بازی می کنند ...می گویند گرانی حقیقت ندارد و زایده توهم مردم است ...!!!می گویند این اوضاع اشفته مربوط به ضعفهای وحشتناک مدیدیتی ما نیست بلکه مربوط به دولتهای قبلی است ...!!!می گویند دستهای بیگانگان در این اوضاع و احوال در کار است ...می گویند....!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 23:12  توسط محمد راعی فرد  | 

ما داریم از انطرف بام سقوط می کنیم .نمی دانم مدرنیسم و پست مدرن از کدام ابشخوری سر از این دیار برداشت.نمی دانم برسر جامعه من چه بلایی نازل شد .نمیدانم چرا ودر کوثاه ترین زمان ممکن مردم دیارم اینگونه به کمایی غیر قابل برگشت فرو رفتند.نمی دانم که چگونه و به یکباره اینچنین خلع سلاح شدیم.

من هم دارم کم کم پیر می شوم.من هم دارم کم کم به خط پایان نزدیک و نزدیکتر می شوم .من شاهد مرگ باورهای ارزشمند کشورم هستم .من حق دارم که در سرازیری پایانی زمان محدود باقیمانده ام سخت نگران باشم . نگران نسل سوخته ای که در رقم خوردن سرنوشتش  به اندازه تمام طول و عرض تاریخ کشورم مقصرم .

این روزها برای اثبات چیزهایی که دیگر در جامعه ات حتی نشانی از ان نیست تند و تند باید شاهدی از گذشته هایت بیاوری .از حرمت بزرگترها بگیر تا صداقت و بی الایشی در کمتر از نیم قرن گذشته .ازارتباطات بی غش و یکرنگ مردم . از ساده زیستی و گذران بی دغدغه مردم. از صداقت در گفتار و رفتار. از انسانیتی که بوی ماندگی و کهنگی از ان می اید.

من هم دارم کم کم پیر می شوم. من هم دارم کم کم به اخر خط پایان نزدیک و نزدیکتر می شوم.من حق دارم که نگران وضع موجودباشم .من حق دارم......!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 23:45  توسط محمد راعی فرد  |