تبليغاتX
نگین کویر

نگین کویر

دلنوشته ویادداشتهای اجتماعی

* محمد راعي فرد
اگر شيوه تفكر، احساس و عمل را فرهنگي عمومي بدانيم و چگونگي رابطه اين سه اصل را در جامعه كنوني مان تحليل كنيم، به



ناهنجاريهايي در حيطه هاي سه گانه آن برمي خوريم كه نشان از آسيب فرهنگ عمومي كشورمان دارد؛ آسيبي كه با توالي آنومي يا بي هنجاري حاكم بر آن، امكان بروز بحران در فرهنگ عمومي را ممكن است در پي داشته باشد.
تأثير مدرنيته غربي بر فرهنگ جوامع مختلف بخصوص كشورهاي در حال توسعه، باعث گرديده فرهنگهاي بومي در دام مصرف زدگي درافتند و با گرايشي مثبت، بازخوردهاي اجتماعي فرهنگهاي وارداتي را در نحوه تعاملها و رفتارهاي اجتماعي خويش، بروز دهند. نوع پوشش، تغييرات در سبد غذايي خانوار، حتي نوع تغيير در ادبيات گفتاري و ... مجموعه اين تأثيرپذيري فرهنگي بود كه اينك در راستاي تخريب يا آسيب فرهنگي بومي، بايد مورد توجه قرار گيرد و تا قبل از ورود به بحران براي برون رفت از شرايط موجود در آن فكري عاجل و در عين حال علمي و كارشناسي شده نمود.
در اين مصاحبه با دكتر ميرسندسي استاد دانشگاه و عضو هيأت علمي دانشگاه امام حسين(ع) به گفت و گو پرداخته ايم تا چالشها، آسيبها و راهكارهاي حيطه فرهنگ عمومي را بهتر و بيشتر بشناسيم.
* آقاي دكتر ميرسندسي، تعريف شما از فرهنگ عمومي چيست؟
** تعاريف فراواني براي اين مقوله وجود دارد، اما يكي از آنها كه مستدل تر و واقع گرايانه تر به نظر مي رسد، عبارت است از: شيوه تفكر، احساس و عمل را فرهنگ عمومي مي گويند كه اثباتي است بر نظريه دوركيم.
در اصل، چگونگي رفتارهاي روزمره ما را فرهنگ تعيين مي كند؛ اينكه احساساتمان را چگونه بروز دهيم و به چه شكلي در مورد مسايل گوناگون اجتماعي تفكر كنيم. لذا مي توان گفت كه فرهنگ مجموعه اي از تجربيات زيستي افراد است كه منحصر به يك فرد يك نسل و يا يك دوره خاص نيست.
فرهنگ در واقع انباشت و تراكم تجربه هاي زيستي مجموعه افرادي است كه در تاريخ يك سرزميني حضور داشته اند و نسل به نسل منتقل شده است. به نظر من، محتواي فرهنگ يك جامعه در اصل يك تجربه تاريخي است.
* آقاي دكتر! چه تفاوت ماهوي بين فرهنگ عمومي كشور ما با ساير ملل وجود دارد؟
** براي پاسخ به سؤال شما، بايد به گذشته تاريخي كشورمان توجه كنيم. گذشته تاريخي كشور ما در زمينه هاي مختلف، فرهنگ ما را تغذيه كرده است.
فرهنگ قبيله اي، يكي از بارزترين تجربه هاي زيستي گذشتگان ماست كه بايد با دقت به آن نگريسته شود؛ يعني بايد عناصر فرهنگ قبيله اي را كاملاً شفاف و واضح ببينيم كه آيا اين عناصر براي فرهنگ كشور ما در حال حاضر مفيد است يا خير.
در فرهنگ قبيله اي، نكته اساسي كه وجود دارد، ترجيح منافع جمعي بر فردي است. البته، در اينجا منظور از جمع، قبيله است؛ يعني قبيله ساز و كار دروني، نوع آموزش افراد و ... را به نوعي طراحي كرده است كه منافع عمومي بر منافع فردي ارجحيت دارد. اما منافع جمعي در حد قبيله است. در اين ساز و كار، مالكيت خصوصي معنا و مفهومي ندارد و هويت فردي بي معناست؛ يعني در اصل اين هويت قبيله است كه هويت فرد را روشن مي كند و اين نوع تفكر يك مزيت دارد و يك زيان! بخش پسنديده اين مزيت را بايد در ترجيح منافع عمومي بر شخصي دانست و به عبارت ديگر نفع فردي نبايد در جهت مخالف نفع جمعي باشد؛ يعني به عبارت ديگر افراد در مقابل از حق خود مي گذرند و اين همان ايثار و از خودگذشتگي فرهنگ كنوني ماست؛ حتي شهادت را هم مي توانيد در اين مقوله جمع كنيد؛ يعني كسي با ارزش ترين جنس حياتش را در طبق اخلاص عرضه كند.
اما نقطه آسيب زاي فرهنگ قبيله اي را بايد در اين ديد كه يك قبيله، ارزشهاي فراتر از خودش را نمي شناسد و چون كشور ما، جامعه اي چند قبيله اي است، افرادي كه آموزه هاي قبيله اي دارند وقتي در موقعيتهاي خارج از قبيله قرار مي گيرند ديگر نفع فراتر از قبيله را برنمي تابند و چه بسا در بسياري اوقات مخاطراتي براي كل جامعه به وجود مي آورند. ما رد پاي اين نوع طرز تفكر را در فرهنگ عمومي كشورمان مي بينيم؛ يعني افراد به خاطر خودشان، باند يا سيستم، سازمان و قبيله خودشان حاضرند منافع عمومي جامعه را به خطر بيندازند.
* چرا فرهنگ عمومي ما كه ارزشهاي خاص خودش را هم دارد، نتوانسته در جامعه نهادينه شود؟
** به نظر من، هر اتفاقي كه در بستر روزمرگي مي افتد، نهادينه مي شود! آنچه را كه ما مي گوييم، در اصل برگرفته از تجربيات گذشته افراد است، لذا بازمي گرديم به همان بحث فرهنگ قبيله اي كه فرهنگ كنوني ما به شدت از آن متأثر است. قبيله به عرصه اي وابسته است كه حيات و زندگي اش به آن وابسته است. به عبارت ديگر، ديدگاه و رويكرد ديگر در فرهنگ قبيله، تنفر از افراد بيگانه است؛ يعني افرادي كه در خارج از قبيله قرار دارند، چندان مورد اعتماد افراد قبيله نيستند و در زير فشار بزرگي از بي اعتمادي قرار مي گيرند كه حتي برخي اوقات اين بي اعتمادي نوعي احساس دشمني را به وجود مي آورد.
ريشه بسياري از ستيزه هاي مناطق كشور ما در طول تاريخ، متأثر از اين نوع ديدگاههاي قبيله اي است؛ يعني همان غريبه پنداري كه در فرهنگ قبيله اي رشد كرده است. با وجود اينكه ما فرهنگ متمدن ملي و اسلامي داريم، اما آن چيزي كه در زندگي روزمره اتفاق مي افتد، از همين ديدگاه قبيله اي متأثر است؛ يعني در تعريفي ديگر قبايل، كساني بوده اند كه بعدها آمده و حكومتها را در دست گرفته اند و اين ديدگاه حكومتي تا زمان پهلوي ها ادامه داشته است. لذا آنان فرهنگ خودشان را وارد مناطق غيرقبيله اي هم كردند و شايد به همين دليل است كه تأكيد من بيشتر روي بحث فرهنگ قبيله اي است.
* آيا عوامل ديگري هم به غير از فرهنگ قبيله اي، بر فرهنگ عمومي ما تأثيرگذار بوده اند؟
** بله! به نظر من تأثير ظهور مدرنيته غربي را نبايد از نظر دور كرد. اين يك اتفاق تاريخي است و اينكه بگوييم غرب در همين سالهاي اخير دارد بر ما تأثير مي گذارد را قبول ندارم. اين قضيه به 300 يا 400 سال قبل مربوط مي شود. در اين فرايند، هزاران واقعه و رويداد تا به امروز وجود داشته و دائم در حال تأثيرگذاري بوده است، آن هم نه بر جامعه ما بر بسياري از جوامعي كه امروز به كشورهاي جهان سوم معروف شده اند.
روند تأثيرگذاري مدرنيته همچنان ادامه دارد و قطع نشده، بلكه افزايش نيز داشته است. همين روند بسياري از شيوه هاي احساسي و تفكر ما را تحت تأثير قرار داده است. بسياري از اعمال رفتاري ما از خواب و استراحت تا تغذيه و آموزش و حمل و نقل و حتي روزنامه هاي ما از همان مدرنيته اي كه عرض كردم، متأثر است. من مدعي هستم حدود 90 درصد رفتارهاي اجتماعي ما شيوه هايش به توليد فرهنگ ما مربوط نيست(!) بلكه وارداتي است؛ البته اين شيوه في نفسه مذموم نيست اما برآيند اين قضيه ما را از يك جامعه توليد كننده به جامعه اي مصرف كننده فرهنگي تبديل كرده است و رفتارهاي ما در اصل متأثر از روشهايي است كه جاي ديگر بسته شده است.
تغذيه امري است حياتي، اما چگونگي تغذيه به فرهنگ عمومي مربوط مي شود. انواع غذاهايي را كه وارد سبد غذايي جامعه شده، مي توان از منشأ وارداتي فرهنگي اش شناخت. هر چه ما مصرف كننده تر باشيم، كنترل فرهنگمان جايي خارج از جامعه خودمان رقم خواهد خورد؛ يعني همان اتفاقي كه افتاده است. متأسفانه بخش زيادي از فرهنگ عمومي ما از فرهنگهاي واردات متأثر است.
* آقاي ميرسندسي، نقش تعدد منابع اجتماعي كننده در حيطه فرهنگ عمومي چيست؟
** افراد در بدو زندگي شان هيچ گونه تمايز فرهنگي با يكديگر ندارند و بسته به نوع جامعه اي كه در آن رشد مي كنند، از فرهنگ آن جامعه متأثر مي شوند. اين منابع اجتماعي كننده هستند كه انسانهاي وارد شده به جامعه را به پذيرش فرهنگهاي گوناگون وادار مي كنند. رسانه ها، آموزش و پرورش، خانواده و گروه دوستان در اصل همان ت عدد منابع اجتماعي كننده هستند.
كشورهايي كه توانسته اند نوعي هماهنگي را در بين اين منابع به وجود آورند، موفق شده اند نوعي همگرايي را در جامعه در خود ايجاد كنند. براي مثال، در اين جوامع آموزش و پرورش، خانواده و رسانه ها يك مجموعه ارزشي را به جامعه منتقل مي كنند، در حالي كه اين اتفاق و اين شرايط در كشور ما وجود خارجي ندارد؛ يعني مي بينيم كه بين ارزشهاي خانواده و ارزشهاي مدرسه تفاوت و تناقض فاحشي وجود دارد و كمترين همگرايي در بين آنها مشاهده نمي شود، لذا مشاهده مي كنيم كه افراد دچار شخصيت دوگانه مي شوند. در خانه با يك سري ارزشها آشنا مي شود، اما در مدرسه چيزهاي ديگري گفته مي شود. لذا او به مرور مي آموزد كه بايد در مدرسه به يك روش عمل كند و در خانه به گونه اي ديگر كه باب طبع خانه باشد! وقتي تعارض بين منابع اجتماعي كننده وجود داشته باشد، هم فرد منفعل مي شود و هم در خود جامعه شرايط دو يا چند قطبي ايجاد مي گردد.
لذا، در چنين شرايطي است كه اين گونه تعارضها به قطبي شدن جامعه منجر مي شود، كه يكي از عوارض خطرناك آن، نبود توافق عمومي بر سر يك مسأله خاصي است. به نظر من، يكي از پروژه هاي اساسي براي اصلاح فرهنگي كه بر آشفتگي هاي موجود فرهنگ عمومي فايق آيد و بر بي هنجاري فرهنگي نيز پيروز گردد، تلاش براي ايجاد همگرايي در ارزشهاست.
* به نظر شما، چه عواملي مي تواند اين همگرايي را به وجود آورد؟
** بايد وضعيت توافق جامعه بر روي اصول را از حالت دو يا چند قطبي خارج كرد و شرايطي را به وجود آورد كه هرفرد به ارزش ديگري احترام بگذارد و شرايط به نوعي فراهم آيد كه هرفرد فقط ارزشها و تفكرات خود و قبيله و گروهش را ارزشمند تلقي نكند و ساير ارزشها را ناديده انگارد.
* آيا دولت نبايد در اين زمينه از خودش شروع كند؟!
** دولت بايد برنامه ريزي كند، اينكه دولت بتواند در سطح كلان تغيير فرهنگي ايجاد كند، انتظاري خام و بيهوده است، زيرا اين اتفاق بايد در سطح عمومي حادث شود، دولت بايد زمينه هاي اين اتفاق را فراهم آورد. به نظر مي رسد ايجاد اعتماد عمومي مي تواند اين بستر را فراهم كند؛ يعني دولت در عمل نشان دهد كه به ديگران هم احترام مي گذارد. متأسفانه ما در سطح جامعه شاهد واگرايي هستيم تا همگرايي! ما در مسايل مذهبي و ديني مان مواردي چون تساهل، مدارا و احترام داريم كه مي توانيم از اين شاخصه هاي مهم در زمينه ايجاد اعتماد عمومي و همگرايي استفاده كنيم.
* نقش خانواده در اين حيطه را چگونه مي بينيد؟
** خانواده اگر هم جهت با دولت باشد، شايد تغيير در فرهنگ عمومي راحت تر و بهتر تحقق يابد، چون دولت انتظار دارد خانواده ها افرادي را پرورش دهند كه در زمان حضور در جامعه مشكل آفرين نباشند. اما خانواده چه زمان حاضر است به اين انتظار دولت پاسخ دهد؟ اينجا به رابطه دو سويه نياز است؛ يعني خانواده نبايد به اين احساس برسد كه مجري دستورات دولت باشد و همه چيز به او ديكته شود، بلكه دولت بايد شرايطي را فراهم آورد كه خانواده در يك حركت دو سويه قرار گيرد.
* آقاي دكتر ميرسندسي! بحران فرهنگي كه به آن اشاره كرديد چه تبعات و شرايطي را براي جامعه و مردم رقم خواهد زد؟
** به نظر من لزومي ندارد كه ما فقط به لحاظ اقتصادي به خارج وابسته باشيم، بلكه فرهنگ ما نيز متأثر از اين نوع ديدگاه مي تواند مصرفي باشد كه هست! لذا ما به نوعي دچار انفعال مي شويم كه اين خود بزرگترين بحران است؛ يعني افراد طوري بينديشند كه فرهنگ جهاني مي خواهد! طوري عمل كند كه فرهنگ جهاني از او انتظار دارد! در واقع مجموعه اينها يك لايه سطحي از فرهنگ عمومي براي ما ايجاد مي كند؛ اما در عمق، كمترين اثري از فرهنگ خودي و ارزشهايي كه براي ما مهم است، ملاحظه نمي كنيم.
* چرا ما نمي توانيم فرهنگ غني خودمان را با آن سابقه تاريخي و تمدن به دنيا عرضه كنيم؟
** ما در زمينه فرهنگي خودمان آيا توليد كننده هستيم؟ فرهنگ گذشته مان را چقدر باز توليد كرده ايم؟ ما هنوز به افتخارات گذشته دلخوشيم. ببينيد، از آن زمان تاكنون چند سال گذشته است؟ چون نگرش توليدي در عرصه فرهنگ و علم نداشته ايم، حتي در فرهنگ اسلامي هم با اين آسيب مواجهيم؛ درست مثل ارثيه اي كه به شخصي رسيده كه به جاي اينكه آن را با كارهاي علمي و ديدگاههايي نو بازپروري كند و به سوددهي مناسب برساند، فقط دلخوش به اين ارثيه است!
ما، در رويكرد علمي هم بيشتر به سمت و سوي مصرف حركت كرده ايم؛ يعني عملاً هيچ گونه افزايش علمي را شاهد نبوده ايم، زيرا فرايند تعقل و شناخت در جامعه جايگاهش را از دست داده است.
تأثيرگذاري فرهنگ بومي را در فرهنگ عمومي امروز بسيار كم مي بينيم و بيشتر تأثيرپذير بوده است.
* ما، در يك فرايند تاريخي به اصلي به نام «مديريت فرهنگي» برمي خوريم كه با توجه به گفته هاي جناب عالي مورد خدشه قرار گرفته است. تا چه حد با اين ديدگاه موافقيد؟
** يكي از آسيبهاي مديريت فرهنگي ما، بي حوصلگي در حوزه اجراست.
مديريت فرهنگي ما روي مقوله فرهنگ سازي زياد تأمل نمي كند؛ يعني يك زمان پنج تا سه ساله را در نظر نمي گيرد و حاضر نيست در دراز مدت سرمايه گذاري كند و بعد هم نتيجه اش را ببيند. كار فرهنگي مانند يك سرمايه گذاري در بازار زود بازده نيست. در حيطه فرهنگ اين سرمايه گذاري به شدت دير بازده است. براي تغييرات مثبت فرهنگ عمومي، بايد يك برنامه 20 ساله را در نظر گرفت. آن هم به شرطي كه فعال، آگاه و پرتلاش و با برنامه ظاهر شويم و تمام امكانات بسيج شوند، اما متأسفانه جريانهاي فرهنگي ما چنين ديدگاهي ندارند!
اصولاً تغييرات فرهنگي هم زمان بر است و هم كاري بي نهايت مشكل و به مشاركت مردم نياز دارد. اگر توانستيم سر يك ميز و يا سر يك سفره دور هم جمع شويم، آنگاه مي توانيم با هم حرف بزنيم؛ اما با پيام فرستادن كار سامان نمي گيرد؛ يعني اگر شرايط به نوعي باشد كه حتي حاضر به شنيدن پيامهاي يكديگر نيز نباشيم، نتيجه اي هم عايد نخواهد شد.
* به نظر شما، براي رسيدن به يك جامعه آرماني در حيطه فرهنگ عمومي، چه بايد كرد؟
** بايد از روزمرگيها خارج شويم، برنامه ريزي اصولي داشته باشيم تا نيازسنجي كنيم اما اينكه ما به عنوان يك مسؤول يا مدير خودمان از ديدگاه و برداشتهاي شخصي نيازهاي جامعه را تعيين و تدوين كنيم، مطمئناً با خواستهاي واقعي مردم بسيار متفاوت خواهد بود و راه به جايي نخواهد برد.
فرهنگ شامل طيف وسيعي از مقولات مختلف است. براي اينكه ترميم فرهنگي صورت پذيرد بايد حد وسط را در نظر گرفت و اصل توافقهاي اجتماعي را هم در آن لحاظ كرد. به نظر من، آدمهاي جامعه را بايد واقع گرايانه ديد. نمي شود با يك ديدگاه مشخص و با برنامه و سرمايه گذاريهاي كلان، تمام آدمهاي جامعه را متعالي و آرماني بار آورد و مطمئناً پاسخ و بازخورد جامعه منفي خواهد بود.
ما در برابر چند سبد كالاي فرهنگي مي توانيم يك سبد كالاي معنوي هم قرار دهيم، اما اگر قرار باشد تمام سبدها را معنوي كنيم، جامعه حتي حاضر به حمل آنها نيز نخواهد بود.
* در پايان، آيا مطلب خاصي به نظرتان مي رسد؟
** فرهنگ عمومي يك مقوله عمده است، اما اينكه دولت بتواند يكسويه و بدون در نظر گرفتن شرايط برنامه ريزي كند، موفق نخواهد شد. اما با نزديكي به مردم و توجه به خواسته هاي واقعي آنان و با همكاري تمامي اقشار، به اين مهم دست خواهد يافت.
به نظر من، فرهنگ بايد از مقوله دولتي اش خارج شود، فرهنگ به فعاليت بخش خصوصي نياز مبرم دارد و مشاركت عامه مردم، حرف اول در آن است ما هر چه فرهنگ را دولتي تر كنيم، نتيجه معكوس تري خواهيم گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 19:23  توسط محمد راعی فرد  | 

باور کنید که جادوی فوتبال فقط پوشاننده تلاطمهای درونی حامعه ما نیست ...فقط ارام بخش فوران احساسات سر کوفت شده جوانان دیار ما نیست ...عجیب داروی روانگردان قوی است این فوتبال.

اما اهداف فوتبال در کشورهای جهان سوم با دولتهای توسعه یافته خیلی توفیر دارد ...همانگونه که جنس فریاد ها و خنده ها و اشکهای جوانان ان دیار با ما تفاوتهای غیر قابل تعریفی دارد...واقعیت جامعه مارا میتوانید در بازخوردهای پس از بازی های این دو رنگ ببینید...همانطور که در بازیهای "فایر پلی" دو به اصطلاح قطب سیاسی چپ و راست می بینیم .

قاعده بازی همین است و پس از این همه سال مردم هم ان را قبول کرده اند که باخت هر یک از طرفین برابر است با تخریب و ریشه زنی طرف مقابل تا دربی بعدی سیاست بازان ...همانگونه که پس از باخت یکی از جناخ های سرخ یا ابی تخریب و شکستن و سوزاندن تنها راهکار بازندگان است...

اقای الهام را در جایگاه مخصوص رویت کردن خودش در حد یک مسابقه نگاه کردن جذاب و دیدنی بود ...نمی دانم جناح ایشان سرخ است یا ابی اما امید وارم ایشان فقط تماشاکر مسابقه سختی که یک طرف ان مردم هستند نباشند و صرفا نقش هورا کش را بازی نکنند.

امروز در مشهد باران بارید نه انچنان که در غرب و شمال و مرکز و جنوب می بارد فقط در حدی که مردم شکل باران را فراموش نکنند ...دیار خراسان سالهاست که رحمت الهی را کمتر در خود دیده است واین بسیار پر معناست .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 20:50  توسط محمد راعی فرد  |