تبليغاتX
نگین کویر

نگین کویر

دلنوشته ویادداشتهای اجتماعی

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد....خدا فرمود:خودت باید انها را رها کنی.

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد....فرمود :لازم نیست..روحش سالم است..جسم هم که موقت است.

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند. فرمود :صبر حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست اموختنی است.

گفتم:مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.فرمود:رنج از دلبستگیهای دنیایی جدا و به من نزدیکترت میکند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود:نه! تو خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.فرمود:برای این کار من به تو زندگی داده ام.

از خدا خواستم کمکم کند همانقدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم.خدا فرمود:اها!بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:44  توسط محمد راعی فرد  | 

افطاری امروز چیز دیگری بود دنیای پر درد و معلقی که شاید هیچکس انرا نمی بیند و یا با خوشبینی تحمیلی کمتر می بیند . ساعتی با بچه های بی سرپرست بودن و در کنار انان لقمه ای خوردن نه اینکه لذتی ندارد بلکه تورا در برابر وجدانت به محاکمه می کشاند .تویی که حتی تا جلوی بینی ات را هم نمی بینی و انچنان به خود و خواسته هایت می اندیشی که این خیل عظیم و حاصل قمار زنان و مردان بی غیرتی را که کودکانی این چنین بی پناه را در گرگ خانه جامعه ما رها کرده اندرا اصلا به حساب نمی اوری و ...

لقمه نان و پنیر در ابتدای گلویم گره خورده بود و فقط زمانی به پایین لغزید که رگه اشکهایم پهنه صورتم را در نوردید...دختران و پسران کوچک و نسبتا بزرگی که درون چشمان پر از تمنای محبت شان کمترین شوق زندگی را می شد دید.وقتی تک تک انها را با دستانی باز و دوان دوان به سوی مربیانی دیدم که نقش پدر و مادر را برای انان بازی می کردند و شاهد بوسه های ممتد انان بر دستان و لباس پدران و مادران مجازی و عاریتی انان بودم بر خود لرزیدم که ای دل غافل راستی ما کجای کاریم و چگونه داریم با این واقعیات پنهان دور و برمان مثلا زندگی می کنیم ...با خودم گفتم اصلا به تو چه مگر از تو دلسوز تر نیست که این گونه به صرافت وجدانت افتاده ای ؟برو زندگی خودت را بکن و دو دستی کلاهت را بچسب .

پس از اتمام افطاری بچه ها همخوانی کردند و از همه کسانی که به نوعی کمکشان کرده یا می کنند

قدر دانی کردند .جای همه کسانی را که با شعار عدالت علی و مهر ورزی و...خالی کردم ...جای همه سیاست بازان چپ و راست را هم خالی کردم ...جای اختلاس کنندگان چند صد میلیاردی را هم خالی کردم ...جای همه اقازاده ها هم خالی بود ...همانگونه که جای رانت خواران هم به شدت خالی بود...

هر چه گشتم پول نفت را بر سر سفره حقیرانه این طفلکان ندیدم ...شاید انرژی هسته ای به داد اینان برسد!!! چه خوب می شد که مدیران و مسولین از این بی پناهان استفاده ابزاری نکنند و با اندکی مدیریت سالم و عملگرا سازو کاری اساسی را در نظر گیرند ...درود به همه کسانی که بی ریا و بی نشان دستی بر سر این خاکستر نشینان دارند ...امید که حضرت حق جزای خیر به انن عنایت کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:14  توسط محمد راعی فرد  | 

نمی دانم اصولا به عنوان یک روزنامه نگار یا یک شهروند معمولی حق فکر کردن و اظهار نظر در مورد باور های خودم را دارم یا نه ؟اگر پاسخ مثبت است چرا نوعی احساس نا امنی و ترس بعد از ان مثل یک بختک روی ذهنم و بیخ گلویم چنگ انداخته؟ چرا این ترس لعنتی که ریشه در تاریخ دارد پس از انقلاب هم دست از سر من و میلیونها چون من بر نمی دارد ؟ این اسیبی که دارد تبدیل به یک بحران میشود را چه کسانی و با چه هدف و انگیزه ای دارند دامن می زنند ؟می دانید نتیجه اش چه می شود ؟ همانی که در زمان شاه هم به وفور یافت می شد ...یعنی ریا ...تقیه ...سالوس و تزویر ...بله قربان گوی هر کسی بودن ...دلال جور و ستم شدن و .......

من حتما جزء کسانی هستم که چیزی حالیشان نیست و باید به جای انان فکر کرد و تصمیم گرفت و شعار داد ...راستی ما چه مردم کودنی هستیم که نمی دانیم منافع ملی یعنی چه واصولا نمی فهمیم که در اطرافمان چه می گذرد جز تعداد محدود و معدودی که خیلی خیلی بیشتر از ما حالیشان هست ...حتما شرافت و سربلندی و عزت مردم ما از گذرگاهی چون کره شمالی باید بگذرد ...همانگونه که مردم گرسنه و فقیر کره شمالی اینک باید بهای مدیرانشان را بدهند که بجای انان اندیشیدند و عمل کردند .

گرانی همچنان مورد قبول دولت نیست و سخنگویش وهمسر سخنگویش انچنان دولت را در ردای قداست پیچیدند که اینک امر نیز بر انان مشتبه شده که انتقاد از دولت یعنی خروج از دین و انقلاب!!!

چه زیبا می بود اگر همگی ما به دور از منیت و خود بزرگ بینی در این شبهای باقی مانده از ماه مبارک رمضان از عمق انسانیت باقی مانده مان دست به دعا بر می داشتیم که بارالها :به عدالت علی ...به خون دلمه بسته بر محراب علی ...به ناله های سر در چاه علی ...به اشکهای نیمه شب های علی ...سوگندت می دهیم که به ما مسلمان بودن را بیاموز و به ما بفهمان که دنیای مان را به خاطر اخرت و اخرتمان را به خاطر دنیا از دست ندهیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:23  توسط محمد راعی فرد  |