احساس می کنم توی سرازیری افتاده ام و به سرعت دارم به خط پایان نزدیک می شوم ...نه اینکه از سر افسردگی و بی انگیزگی و یا سر خوردگی چیزکی بی ارزش را بنویسم نه ...بلکه این روزها حال عجیبی را در خود یافته ام ...حالی که معنای نویی از بودن و هدفمندی را برایم تعبیر می کند ...این که تا حال چه کرده ام و اندوخته ام چیست ...این همه دویدم و به اصطلاح سعی کردم سالم زندگی کنم و ...
گیرم که ماشین زانتیای بژ صفر کیلو متر...خانه ای چند طبقه ...زمین ...ویلا ...سفر های خارج از کشور ...بچه های سالم و صالح...همه را یک کاسه و یک جا داشته باشم که اتفاقا حق مسلم من و خانواده ام هست اما در یک جایی احساس خلایی بزرگ می کنم و این درست همان جایی است که برهوت باورهای من است همان جایی که برای خدایم چیزی جهت عرضه ندارم..انجایی که هیچ کس به دردم نخواهد خورد ...ان جایی که هر از گاهی صدای نا مفهوم و گنگ (خدا رحمتش کند)شاید به گو شم برسد ...
ماه رمضان هم امد وبه این باورم که روزه داران واقعی بسیار اندک و در یک اقلیت نا امید کننده قرار دارند
مدارس هم پس از خوابی سه ماهه دوباره بیدار شدند و زندگی را فریاد زدند و کشور را در مدار نویی قرار دادند ...نمی دانم از اخرین مطلبی که نوشتم چند روز می گذرد اما همین غفلت در نگارش اینک کوهی بزرگ از اخبار عجیب و غریب را جلوی رویم قرار داده که انتخاب موضوع را مشکل و یا غیر ممکن کرده است ...عادت بدی است که برای مطرح کردن خودت و نوشته هایت بر خلاف جریان اب شنا کنی که در نهایت چه شود ؟؟برایت هورا بکشند و یک عنصر سیاسی ناب بپندارندت وبرایت هورا بکشد و تو را در وادی توهمات و تخیلاتت در افکنند.
در کشوری که فقط حق داری تا نیم متری خودت را ببینی و سیطره افکار و بینشت بر مبنای انچه که می گو یند ترسیم می شود راست و چپ بازی فقط مثل طنز تلخی است که خنده اش فقط برای خودت است و بس!!! و وقتی از عدالت و مهر ورزی و ازادی و اصلاح طلبی فریاد می زنند و دایم خدا و پیامبر و ایمه را به سان شاهدان دایمی به سر و صورتت می کوبند همان بهتر که با سکوتی به بلندای ازادگی سرعت سقوط را به نظاره بنشینی و ......
