عیب بزرگ ما این است که همه چیز را در زمان حال می بینیم و اگر حرفی از گذشته به میان اوریم انگاری کفر گفته ایم و از هر طرف انواع لیچار را در قالب جدی یا شوخی بارت می کنند.
اونوقتهای تهران مثل الان لونه زنبوری نبود تقریبا تموم خونه ها حیاط بزرگی داشتند و یه اب انبار هم کنارش توی زمین گود کرده بودن و روی حوض هم یه تلمبه دستی زنگ زده که با هر بار تلمبه زدن اونقدر قیژ و قیژ می کرد که تموم اعصابتو به هم می ریخت.
هنوز از اب لوله کشی خبری نبود و هر محله یه میراب داشت که هرماهی که نوبت اون محل می شد اب مینداختن توی جوبها واز اونجا هم توی اب انبارها .چه کیفی می کردیم وقتی نوبت محله ما می شد اون شب با بر و بچه ها تا صبح چه صفا و حالی که نمی کردیم.
هنوز از تیر اهن هم خبری نبود پشت بومها همه کاه گلی بود و سقف خونه ها تیر چوبی وهر خونه روی پشت بومش یه بوم غلتون هم داشت .اون وقتها تازه به محله ها برق داده بودن اونم نه دولتی بلکه هر چند تا محله تحت خدمات یه کارخونه خصوصی بود محله ما هم از برق روشنایی تغذیه می شد نوری که دایم کم و زیاد می شد .
واسه اب خوردن هم از اب شاهی که با گاری می اوردن استفاده می کردیم سطلی ده شاهی !!واسه رفت و امد هم از درشکه استفاده می کردیم بعد ترها تاکسی های سیاه و سفید واکسال باب شد همونطور که اتوبوسهای دماغ دار کم کم سر و کله شان پیدا شد .
یه عا لمه حرف و خاطره از اون سالها بیخ گلویم قلمبه شده اما نه فرصتش هست و نه دل و دماغش تازه از این هم خوف دارم که متهم به کهنه پرستی شوم .بارها با خودم کلنجار رفته ام که نسل امروز قرار است در فردای خودش چه خاطراتی را مرور کند واز یاد اوری انها زنده شود و لذت ببرد. کجا رفتند مردم با مرام ان روز ها ...کجا رفت ان سادگی ها و بی ریایی ها ...کجا رفت ان روابط انسانی محکم و بی شیله وپیله..کجا رفت ان ........
باز گشت به گذشته همیشه مذموم و بد نیست ...باید به دنبال ریشه ها گشت و هر از گاهی به اصالتهای خودمان بیشتر بیندیشیم...
