تبليغاتX
نگین کویر

نگین کویر

دلنوشته ویادداشتهای اجتماعی

ببخشید کدام روز قلم ؟!

ما عادت کرده ایم که حتما در مناسبتها فقط لب از لب بر داریم و حرفی بزنیم یا چیزکی بنویسیم چه عادت سخیف و بیخودی .جای شکرش باقی است که تا دلتان بخواهد مناسبت داریم از روز نان و گوشت بگیر تا همین روز باصطلاح قلم .

این روز هم با تمام حرف وحدیث هایش امد و رفت بسیار ارام و سر بزیر و مظلوم . در یک مراسم اصیل کاملا دولتی ...تعریف ...تمجید...جایزه از دست مبارک دولتیان ...نمایش تلویزیونی...و...همین !!امراسم امسال هم تمام شد و از سد یک باری به هر جهت دیگر گذشتیم ...اما هیچکس در این کشور سراغی از صاحب اصلی این مناسبت یعنی قلم نگرفت ...کسی نگفت که او چه می کند وحال و روزش چیست ؟ این قلم بیمار و رو به موت را چه کسی قرار است دستی به سر و رویش بکشد و سنگ صبورش شود و سفره دلش را باز کند وفریاد های روی هم تلمبار شده اش را بیرون بریزد ؟

اصلا ماهیتش را قبول داریم ؟قواعد بازی با او را اموخته ایم ؟به او چه داده ایم که اینک با کوچکترین بهانه ای می خواهیم از او بگیریم؟

فرقی نمی کند که این قلم کتاب مینویسد یا در دست یک روزنامه نگار می لغزد مهم این است که توان نوشتن و واقعیت نگاری را داشته باشد. ایا این توان را دارد ؟ ایا کسی را در این جامعه سراغ دارید که از راه نوشتن کسب درامد نماید و باصطلاح زندگی کند ؟با این قلم دو سیر حلوا شکری هم به تو نمی دهند نه حرمتی نه ارزشی نه اینده ای نه اعتمادی و نه..

خیلی وقتها شده که بر سر خودم فریاد زده ام که چرا نرفتم سراغ فوتبال...یک قرار داد یک ساله ان هم توی کشور خودمان 450میلیون تومان می دانید معنایش چیست یعنی حقوق 15 سال نویسنده ای که در روز نامه ای قلم صد تا یه غاز می زند و جالب تر اینکه همین قلمهایی که ذکرشان رفت این ادمهای 450 میلیونی را به سامان می رسانند .قصه درد ناکی است نه...؟

چه قدر دلم می خواست که در یکی از مناسبتهای روز قلم به او اجازه نوشتن وفریاد زدن می دادند ...فقط یک روز و فقط یکبار تا بکوید ان چه را که بر او رفته...خواسته عجیب و غریبی است نه..؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 18:48  توسط محمد راعی فرد  | 

گفت و گو با خدا....

خواب دیدم

در خواب با خدا گفت و گویی داشتم

خدا گفت:

پس می خواهی با من گفت و گو کنی؟

گفتم بلی: اگر وقت داشته باشید

خداوند لبخندی زد و فرمود:

وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟گفتم:

.ین که چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد ...

این که انها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که سلامتی خود را صرف بدست اوردن پول می کنند وبعد پول خود را خرج بدست اوردن سلا متی از دست رفته!!

این که با نگرانی نسبت به اینده زمان حال را فراموش می کنند...ان چنان که که دیگر نه در اینده زندگی می کنند و نه در حال!

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد !...و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!!

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم....پرسیدم : به عنوان خا لق انسانها می خواهید انها چه درس هایی از زندگی بیاموزند؟...خداوند با لبخند پاسخ داد :اینکه یاد بگیرند نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد . اما می توان محبوب دیگران شد!!

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند . یاد بگیرند ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ...بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که انهارا دوست داریم ایجاد کنیم اما سالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التیام یابد.

یاد بگیرند کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند ام نمی دانند احساس خود را چگونه نشان دهند .

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع به صورت واحد نگاه کنند اما ان را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران انها را ببخشند بلکه خود انها هم باید خود را ببخشند ...و یاد بگیرند که من اینجا هستم همیشه و همه جا .....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 9:26  توسط محمد راعی فرد  |