روز مره گی همان چرخه نا زیبا و معیوبی است که در ان گرفتار امده ایم . اسمش را گذاشته ایم زندگی و با تعصبی گنگ و کور بر توالی ان پای میفشاریم نه لذتی و نه انگیزه ای . مثل خوابیدن و غذا خوردن عادتمان شده !
هر کس از دیدگاه خودش ان را معنی می کند و به نظر خودش بهترین گز ینه را انتخاب کرده است .
راستی ما از زندگی چه می خواهیم وزندگی از ما چه می خواهد ؟ همین قدر که پولهای قلمبه را در بستر زندگی پاشیدیم و تولید مثل هم کردیم وشهوت را به خدمت گرفتیم زندگی معنا مییابد ویا همانقدر که لقمه نانی ان هم از باب زنده ماندنرا بر سر سفره مندرس زند گیمان نها دیم رسالتمان را به انجام رسانیده ایم.؟
همیشه این سوال مرا به خود مشغول داشته که:زندگی برای کار است یا کار برای زندگی ؟!!
پاسخ به هر کدام از این دو سوال میتواند بسیاری از افکار و عاداتمان را به چالشی جدی بکشد و ما را با واقعییتهای خودمان هر چند تلخ و گزنده مواجه کند . میگویند ادمها به همه میتوانند دروغ بگویند جز خودشان .
در این وانفسای جهانی شدن ما خودمان را گم کرده ایم اما به دنبال گمشده دیگران میگردیم .!!

