خدایا!تو تنها نقطه امید ما در تنهایی ها و نا امیدی های مایی ما را حتی برای لحظه ای به خودمان وا مگذار...
بارالهی!تو نیک می دانی که تنها حربه این مردم صبوری انان است تعقل را نیز به ان بیافزای...
کریما!مدیران و مسولین مارا ذره ای درد مردم بچشان و به انان حل شدن در مردم را بیاموز...
مهربانا!به مردم ما تعهد به خود و جامعه عطا کن و قانون مداری را پیشه انان گردان...
بزرگا !به بزرگان و اندیشمندان و علمای ما تواضع و چون مردم بودن را بیاموز و تکبر و غرور کودکانه را از ایشان دور فرما ...
خدایا!سالی پر برکت و رفاه را بر این مردم ارزانی کن و عقل اقتصادی دولت مردان را سامانی ده...
سرورا!به برخی از مدیران ما بفهمان که نباید انچنان امر بر انان مشتبه شود که خود را تافته جدا بافته پندارند و تصور کنند که ان جهانی اند...
صف ارایی نیروهای انتظامی در مقابل مردم که ۹۰ درصد انان جوانان هستند ...گسیل نیروهای ضد شورش.و...راه اندازی دسته های عزاداری به عنوان نیروی بازدارنده و...همگی نشان از نبود یک نگاه هوشمندانه و تخصصی و جامعه شناسانه به یک واقعیت اجتماعی و ارزشی دارد.
چرا سالها قبل مراسم چهارشنبه سوری بدون کوچکترین حاشیه و سالهای طولانی انجام می گرفت و حاصل ان نیز نشاط اجتماعی بود ....چرا مراسم قاشق زنی...فالگوش ایستادن ...اجیل شب چهارشنبه سوری ...پریدن از روی اتش ...سرخی تو از من و زردی من از تو ...تبدیل به تنشهای شدید اجتماعی شد...چرا ترقه های چوب پنبه ای زیر پایی تبدیل به نارنجکهای بزرگ و فشفشه های خطرناک و...شده است.اینها همه متاثر از همان نبود تفکر منطقی و نگاه عالمانه به به واقعیتهای اظهر منالشمس است.
از نگرش جامعه شناختی و اسیب شناسی این نوع عکس العملهای حکومتی نتیجه ای جز وهن باورهای مذهبی و ایجاد پارادوکسهای شدید اجتماعی به بار نمی اورد . همانگونه که پس از گذر از سه دهه به این نتیجه رسیده شد.
سی و اندی سالی را که در اموزش و پرورش خاک کردم به من اموخت که هر دولتی که خواست قدرت را در دست بگیرد از نردبان این وزارتخانه مهجور بالا رفت و وجه المصالحه ای شد برای اقایان وانانی که از وزارت شعارها و پزهایش را یاد گرفته بودند و اصلا از جنس معلمها نبودند ...معنا ومفهوم تورم و چند شغله بودن و کارگری و دست فروشی و اضافه کاری تا حد انتحار و مسافر کشی و گچ کاری و کلیه فروشی و ...را نفهمیدند و نمی فهمند ...دولتی که اموزش و پرورش اولویت چندمش باشد باید به مرحله ای برسد که کسری بودجه مهمترین وزارتخانه اش سر به میلیاردها تومان برند ...باید به مرحله ای برسد که اضافات امسالش سه درصد از تورم پایین تر باشد...باید به مرحله ای برسد که چراغ را به خانه حرام کند و به مسجد حلال...باید به مرحله ای برسد که ...
مطمءنم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و نباید هم بیفتد ...در نهایت چند نفر را که از مزدوران و جاسوسان و جیره خواران استکبار و صهیونیسم جهانی هستند را می گیرند و از منازلشان هم کلی مدرک و مواد مخدر و مشروبات الکلی جمع و جور می کنند و همه چیز تمام خواهد شد ...همکاران من دارند اب در هاون می کوبند....
بحث بودجه هم حاشیه های قشنگ و تاسفباری دارد...عظمت اعداد نجومی...زمان بسیار محدود...غیبت هر روزه حدود صد نفر از نمایندگان متعهد مجلس ...نبود زمان کافی برای تحلیلهای اماری و بحث های تخصصی ...و در نهایت تصویب بودجه ای که بنظر بسیازی از کارشناسان واقعی و عملیاتی نیست...
در این فکرم که اگر اتفاق بی نظیر سوالات طرح شده در ازمون سراسری ضمن خدمت فرهنگیان در زمان دولت خاتمی می افتاد چه کفن پوشهایی که خیابانها را قرق نمی کردند و حنجره خویش را نمی دریدندو چه بیانیه هایی که از کاخ شهرداری تهران و شورای شهرش صادر نمی شد ...انگار هیچ اتفاقی نیفتاده .به نظر می رسد که کاریکاتوریست دانمارکی باید از ایرانیان شیعه چیز های نویی را بیاموزد.
هر دم از این باغ بری می رسد...قطعنامه دوم شورای امنیت در راه است و خدا کند اهمیت ان در لابلای اخبا جزایری ها و ازمونها فراموش نشود ناوهای امریکایی حتما برای پز دادن به حلیج فارس نیامده اند.از اولش هم قرار نبود در مورد احمد باطبی چیزی بنویسم.....!!!!
دیگران گذشته را پلی برای اتصال به اینده قرار دادند و ما اینده را در پیشگاه گذشته ذبح کردیم و بر این کار چه افتخارها که ننمودیم وچه دست افشانی ها و پایکوبی هایی که نکردیم .باور کنید که ما بدجوری در گذشته مان گیر کرده ایم ...انگار قفلمان کرده اند ...دچار رخوت و بی حسی شده ایم...بار کورش و داریوش و یعقوب لیث صفاری ورودکی و مولانا و حضرت حافظ و نیماکمرمان را خم کرده و همچنان داریم با افتخار برایشان هورا می کشیم و در گذر زمان در جا می زنیم ...شاید نوعی مازوخیسم تاریخی...ما داریم از دردهایمان لذت می بریم...!!!
وقتی نوشتن را اغاز کردی وشیهه مستانه قلمت را بر کاغذ چکاندی انگار چرتت بوسیله جیغ بنفش کودکی بازیگوش پاره می شود و تو را از دنیای تخیلات و مجازی گونه ات خارج و به زمین گرم و سخت واقعیتها می کوبد .تازه می فهمی که نمی فهمی ...میبینی که توان نگاه کردن نداری ..و بجای حرف زدن داری ادامس بادکنکی می جوی...!!!
به تو حالی می کنند که هر چه میبینی یا میشنوی را نمی توانی بنگاری ...به تو می گویند بنا به مصالحی هر واقعیتی زا نباید نوشت ...هر چند که طشت این واقعیتها چندی بعد از پشت بامهای بی خیالی بیفتد و صدای رسواییش گوش فلک را هم کر کند ...به راحتی یک قلوپ اب حوردن تو را در چنان بحبوحه ای در می افکنند که نمی دانی و نمی فهمی که از کجا و از چه کسی خورده ای...
این مصلحت اندیشی های مخرب تو را تبدیل به ماشینی می کند که در اختیار افکار و بینشهایی قرار گیری که قلمت را تبدیل به شیر بی یال و اشکم و دمی خواهند کرد ...مردمت دارند در منگنه بی عدالتی و انتحار فرهنگی دست و پا می زنند و له می شوندو تو باید از انرژی هسته ای و مرگ بر این و ان بنویسی!!!...جامعه ات با همین نگاه دارد به گسست و سقوط فرهنگی نزدیک می شود و تو باید از سی سال گذشته صحنه های تکراری و نخ نما شده ای را به زور در حلقوم نسل نو بچپانی وفضا و فرصت باز خوانی و باز تولید را به انان ندهی...
باور کنید که نوشتن خیلی سخت است . انقدر سخت که عاشقانه ممکن است ان را برای همیشه سه طلاقه بدون رجوع کنی...!!!
چندی قبل که گفت و گویی با یکی از جامعه شناسان داشتم ایشان مکرر در مورد اسیبهای انقلاب اظهار نگرانی می کرد ...به شدت نگران بود که اگر فکری عاجل نشود و مدیران کلان کشور واقعیتها را انکار کنند یا کاهی را کوه و کوهی را کاه جلوه دهند در اینده ای نه چندان دور به دنیای بی رحم بحران پا خواهیم گذاشت ...
من حق دارم نگران باشم من خویش را در بوجود اوردن وضعیت موجود شریک می دانم ...من حق دارم بدانم چطور باید بدون شعارهای نخ نما شده به سلامت از این لبه خطر ناک عبور کرد و یا شاهد سقوطی ارام سر به زیر برف کنم و در نهایت هم همه چیز را به گردن کلفت عوامل استکبار بیاندازم یعنی ساده ترین راه ممکن همان راهی را که بارها و بارها پیموده ایم ...این انقلاب با باورهای عمیق مذهبی و ملی پا به عرصه نهاد ضرورت احیا و قدرت دوباره اش را باید در انقلاب درونی دیگر یافت تا ضمانتی باشد برای بقا و زایش وگرنه ....
سوال این است که چه کسانی ادعای عاشورایی شدن را دارند ...در چه زمان ومکانی می زییند...با چه طرز تفکر و بینشی دارند می گذرانند...عاشورایی شدن نیاز به نعره کشیدن و موی کندن و زخم بر پشت و چهره انداختن ندارد...عاشورایی شدن نیاز به افتتاح دکان شریعت فروشی ندارد...عاشورایی شدن معرفت و ایثار ابافاضل را می طلبد...عاشورایی شدن حربن ریاحی شدن را می خواهد ...عاشورایی شدن باوری به اندازه خود عاشورا را می طلبدعاشورایی یعنی عشق...رهایی...صداقت ...مردانگی ...شرافت ...غیرت...صبر...ازادگی ...تعهد...شعور...درک...شجاعت...
باید قبول کنیم که عاشورایی زیستن بسیار مشکل است و خوشا به سعادت انانی که می خواهند این گونه باشند...عاشورایی زیستن خیلی شخت است...!!
پلکهایش را با باقی مانده واخرین سو سوی حیاتش نیمه باز کرد واز ورای اخرین نگاه بی فروغش چهره نالان مادر را نگاه کرد . اخرین ته مانده رمقش را جمع کرد تا بوی مادر را به درون جسم در حال احتضارش بکشد.تکانی خوردانگشتان کوچکش به هم قفل شد ...رنگ چهره اش سفید تر شد...چشمان و دهانش نیمه باز ماندندوناله ای که شاید فقط خودش یارای شنیدنش را داشت از گلویش کنده شد ...او هنوز کلمه ای را نیاموحته بود ...هنوز لذت بازی با پدر و مادر را تجربه نکرده بود ...او فقط چهار ماه از تولدش می گذشت ...او هنوز شروع نکرده به پایان رسید...
پدر شاگرد مغازه ای است با حقوق ماهی صد هزار تومان ...بدون بیمه ..با همسری که حاصل ازدواجشان دحترکی چهار ماهه است ..منزلی اجاره ای وچهره عبوس و خشن زندگی .تلاش پدر برای شرایط جدید زندگی مضاعف می شود .اما انچه را که می بیند فقراست و نداری .مادر رنجور است پستانهایش هر روز تهی تر میشود کودک از گرسنگی بی تابی میکند.پزشک دستور غذایی صادر می کند .مرد هرچه تلاش می کند که گوشت و میوه های تازه و تخم مرغ و ماهی وجوانه گندم واناناس و....تهیه کند نمی تواند...شیر مادر قطع میشود و نوزاد ان قدر لعاب برنج را بجای شیرخشک و شیر مادر می خورد که به دلیل ضعف مفرط در اغوش مادر جان می دهد...
مطلب فوق داستانی نبود که بر اساس ان اشکی از چشمی روان شود .واقعیتی تلخ بود که مرا انچنان منقلب کرد تا در تنهایی خودم زار بزنم و به عدالت اجتماعی که این همه ادعا می شود لعن و نفرین کنم ..وبه هرچه مهر و مهر ورزی است طغیان کنم .برای هیچکس مهم نیست که چه اتفاقاتی دارد در این مملکت و دورو برشان می افتد هم کلاه خودشان را محکم گرفته اند .بنازم به این حمیت و انسان دوستی.
یکی از دخترهای فامیل دغدغه دماغش را دارد و پس از مدتها قرار است دو میلیون تومان بدهد تا نوک بینی اش سر بالا شود ....!!!
